سیما یاری

Copyright©2007 simayari.com - All rights reserved. Please directly link to this website.

 e-mail this site to a friend
---
  
از درون آتش
دودی از قلب صنوبر
به فضای دوردستی که او را می خواند می گریزد
روح صنوبر!
صنوبر!
 
دردهای تبر جا مانده اند
ترس های سوختن جا مانده اند.
 
آمیخته با ابرهای سفید، صنوبر می خندد
با نگاه سبزش به زمین دوردست می نگرد:
 
رودها می پیچیند
می گذرند از کنار مرزهای سنگی
همگی می ریزند به یک اقیانوس.
 
دانه ها می کوشند
بیرون می آیند
از کنار سیم های خاردار
 می بالند
همگی بی تردید به سمت یک خورشید.
 
در موزه ی پیش از تاریخ
روی زمین
سکویی ست پر از
        دسته تبرهای شکسته
        سیم های خاردار بیهوده
                                زنگ زده...
 
---
  
کو سایه ی تو؟
کو سایه ی من؟
 
یک صورت- یک یگانه –
بر چمنزار نرم می خندد.
 
با آه بلند
        بیرون می رانم نفس پیشین را.
تو را می خوانم
می نوشم  هوای تورا با تمام عطش های قرن
 
کو سایه ی تو؟
کو من؟
 
از تو لبریزم.
 
بر قله ی تو می رقصم
نامریی
با دو بازوی ستبر سبزت
با طوفانی از نفس های بلند
مرا می گیری
می خوابانی بر قله ی خود.
 
می افتم در چشمه ی شیرین تو
می نوشم چشمه سار جادویت را.
 
تکیه داده م به تو در میان ابرها
ایستاده م
        با تو.
 
بنگرید تاریکی ها! تنهایی ها!
بنگرید نیزه های زبان های تلخ!
 
ایستاده م جاودان برفراز قله:
من در آغوش عشق!
رویین تن
        شده ام:
با دو چشم ام
        از سر تا پا....