سیما یاری

Copyright©2007 - 2021 simayari.com - All rights reserved. Please directly link to this website.               


 e-mail this site to a friend

 
خورشید دوباره سرزد.
دوباره کبوتر بال زد
دوباره با منقارش چینه دان جوجه ها را پرکرد.
گل های بابونه دوباره امروز
        بوسه های سپید بخشیدند به خورشید.
 
دوباره امروز
        با قطره ی اشک چشمانم آمده ای
                گونه های مرا بوسه باران کردی.
دوباره امروز زلال آمده ای :
 از جهان دیگر.
از جهان دیگر که جایی نبود،
        جایی نیست جز:
                مردمک چشمان من...

 
 

 
آیا ذرات به حکم وظیفه به هم پیوستند؟
آیا بلبل به حکم وظیفه برای گل سرخ می خواند؟
آب به حکم وظیفه، خاک را می بوسد؟
آیا اشک به حکم وظیفه، از شوق دیدارت،
        بر لبان لرزانم می لغزد؟
شوق، وظیفه ست؟
آیا به حکم وظیفه خون در قلب من می جوشد؟
 "به حکم وظیفه"  انسانی می فشارد انسانی را
        بر سینه ی خود:
        مرده یا زنده؟
و فریاد صلح، فریاد عشق، فریاد شعر:
        به حکم وظیفه است؟
چه نقاب شگف انگیزی ست این "وظیفه"
        روی صورت عشق:
 
مثل نقاب دست کودک روی دهانش،
وقتی بستنی مهمان را برده زیر میز:
        یکجا گاز زده...
  
 

 
قطار با سرعت می دود در مسیر معین.
همه چیز بی شکل معین
        می دود پشت سرمان.
مقصد ریل های مسیر:
        دره ی تاریک است.
گاز سمی از منفذها وارد واگن شده است.
 
"بس کن!
        نگه دار!"
 
یکصدا می کوبیم بر در قفل.
 
اما قطار، گوش ندارد.
قطار، قلب ندارد.
قطار:
        ماشینی ست تنطیم شده
        که دارد ما را از روی ریل های تفته
می برد به دره.
باید بجنبم!
باید بجنبم!
این تنها راه است برای:
        محو این بختک...
   
 

 
خار خار یک بته ی گز
در بیابان دور برخاسته.
 
طوفان شن به خار می خندد.
باد به خار می خندد.
مارمولک:
        چسبیده سخت، دست خار را
        همرنگ جماعت! به بته ی تنهای خار می خندد.
 
جا به جا برخاسته سینه سپر کرده
بته ی خار گز، پیش طوفان،
در بیابان دور
        باد دیو را می شکند...
  
 

 
دست هایم:
حلقه دور شانه ی تو.
اشک هایم می بارند بر سنگ زیر سرت.
 
صدایم شکسته شکسته:
        نامت را می گویم
                در شبانگاه اتاقت.
پیدا باشم
        یا ناپیدا
تا ابد در چشم تو...
  
 

 
بادبزن گرد و خاک گرما را
از سویی به سویی می راند.
"خود شیفتگی" در هوای ویران می پلکد:
دنبال آینه های قدی دیواری ست،
دنبال چشمان خالی انسانی ست که در خالی آن
        تاج موهوم فرمانروا را بر سرش بگذارد
        وقبای موهوم فاخر را بر دوش اش اندازد
        و لشگریان موهوم تری را سجده کنان
        زیر پایش بگذارد.
 
"خودشیفتگی"  اما  در خانه ی تو
بیهوده دنبال چشمان خالی آینه هاست.
 
چشمان تو : به حقیقت -عشق من- خیره مانده ند
از پنجره ی نامرئی:
        به زیبایی بی پایان اقیانوس...
 
 

 
من ماندم:
یک قاصدک خشک تنها
در بیابان دور:
بسته شده با طناب ناپیدا
        به توسن باد.
 
چرخ زنان و گذران
از سرابی به سراب دیگر پی در پی
رد شده ام
پی در پی گویی بی پایان.
 
من ماندم:
با نفس های بلند رودت در قلبم
با دانه ی پنهان گلت در مشتم.
 
من ماندم:
با تو
        در من:
ما مانده یم.
همچون بسیاران.
 
بعد از سراب حقیر،با خود می گویم:
ما همچون بسیاران
هم چنان می مانیم
دست در دست هم موج زنان
در خیابان های آبی شهر
همچون فوران رهای گلهای سرخ
گویی، این بار:
        بی پایان...
 

 


اگر امروز زمین سالم بود
        لرز نداشت!
و مشت نمی زد روی دیوار و سقف،
کپه های خاک را بر نمی داشت
        پرتاب نمی کرد به چشم شیشه.
اگر!
        اما "اگر" :
آن درخت مجازی ست
که آن را کاشتیم
        وسبز نشد. هرگز سبز نشد!
امروز زمین ناخوش احوال شده
اما لزوما تا ابد ناخوش نیست.
حتی لزوما
        ناخوشی، بی درمان نیست.
پاک کن اشک ت را عشق من!
و بده دستت را به دستم...
  
 

 
وقتی که خورشیدت را با صورت خندان
چشمک زنان از پشت ابر،
نقش زدی روی کاغذ کاهی زبر
        روی زمین سیمانی
        یا پشت چشمبند چرمین ات:
آن گاه
شکستی میله های سلول ت را
برداشتی دیوارحصرت را.
 
در هوای غروب،
مثل برگ خالی می دوم سمت تو:
از فراز مرزهای زمین و زمان:
بنگر به من!
        خندان
                خندان...
 
 

 
کج کج،
مال غارت شده را بار زده با عجله
        در جاده می تازد.
سر بالایی، سر پایینی، راه ناهموار.
بار تلنبار شده، لنگر انداخته است.
بی لنگر می پیچد،
سرهر پیچ کمی بیشتر ازروز قبل:
        سمت دره.
سرنوشت محتوم: دره ی بی بازگشت!
به منزل نرسیده هیچگاه و هیچگاه
        هیچ بار کجی...
  
 

 
در خیابان شهر
رو به روی مغازه های افتاده از رونق،
        بی برق، ملول،
تکیه داده به درخت نیمه خشک چنار
می پوشانم گوش هایم را با کف دو دست ام.
می بندم چشمانم را.
 
می شنوم آهنگ دریای تو را از قلبم
با تمام توان:
موج به موج، پاک آبی، می خوانی:
تو را می بینم از پشت شالیزار
        نزدیک تری از دیروز.
 
با تمام توان، نیم خیزی کرده راه می افتم
        با زمزمه ی آهنگ ت:
هر بار که دارم از پا می افتم
در گذار دشوار
        از برهوت این بازار...
  
 

 
پنهان تر از نجوای نسیم در گوش شب،
هر ذره ی من نام تو را می گوید در گوش زمان.
نجوای میلیون میلیون ذره ی خرد.
 
نجوای میلیون میلیون ذره ی خرد:
ای عشق در بند!
آهنگ بلند جهانی خواهد شد.
 
آهنگ بلند جهان:
رقصان با آن
        منظومه ی خورشیدی مان...
 
 

 
بازو به بازوی هم
        لولا کرده:
        بی جدایی.
لب بر لب هم
        پیمان بسته:
        بی هیچ صدایی.
 
آرام آرام کوچ کرده
        از سطح
        به ژرفای دریای سبز:
یگانه در آغوش پیوسته شان
می درخشد مروارید:
        دُر دانه...
 
 

 
آفتاب تابستان،
آبشار بلند نورش را می افشاند روی زمین.
زنبورها، کوچک کوچک، با هیجان
        از حیاطی به حیاط دیگر در پروازند.
زنبورها: قاصدان گَرده های بارور،
        از گل تنهای نیلوفر
        به گل دیگر نیلوفرباز
        پشت مرز دیوار.
می چکد شب هر شب، کوچک تر از یک قطره،
        عسل جبر پیوند، پیوندها،
        در روزنه ی کندوها.
هر شب کمی بیشتر از یک شب قبل.
 
با شروع تپش قطره ی آب
در شروع هر روز وسیع، چه ببینم چه نبینم من باز!
تند وتند باز در پروازند
        قاصدان گَرده های بارور:
بی تبعیض بخشنده دست افشان: مثل آفتاب...
  
 

 
زمزمه ی ریشه های درختان در خاک!
نور نرم مهتاب!
نغمه های آشیان خوابناک!
شر شر آرام فواره ی آب!
 
نیمه شب است!
نیمه شب تابستان است
بعد از:
        غروب دلگیر...

 

 
                        تقدیم به دوست : رویا خوشنویس.
 

 
همچون رویایی که تحقق می یابد
می بالد
برگ می رویاند
سایه می اندازد بر سر رهگذران خسته:
درخت زبان گنجشک ات، هر درخت ات این جا.
با نغمه ی شاد پرنده
        در پناه امن آغوش اش.
همچون رویایی که تحقق می یابد:
بی تردید فردا
        نو
                روز.
تاب خواهد آورد بادهای خشک را
        تندر را، صاعقه را.
تاب خواهد آورد طوفان ها را:
نهال سبزی که کاشته ای در خاک مان،
روز به روز و هر روز
عشق من!...
  
 

 
آفتاب سر کوه نور افشان است.
رنگ کهربایی گرفته خانه.
رنگ کهربایی گرفته پرده
از بوسه ی گرم آفتاب بر زمین
بر زمینی که در طول شب نقب زده
        راه لرزان تاریکی را طی کرده
        چرخیده
        رسیده به طلوع
        در طول شب:
وقتی که من خواب بودم...

 
 

 
چشم هایم دو مشعل سوزان بودند
        در ظلمت محض
        روشنگر راه گلناک ام.
چشم بند چرمین زمان بست چشمانم را.
 
دست هایم دو شاخک حساس شدند
دستبند زمان  بست دستانم را.
 
پا ساییدم، نک پا، نک پا گام به گام
هر ثانیه یک ذره به پیش.
پا بند زمان، پا بندم کرد.
 
زانو زدم.
خوابیده ام پهلو به پهلوی زمین
من اکنون: می غلتم سینه خیز و سوزان.
من اکنون: موجی هستم
        از گدازه های آتشفشان قلبم:
می نوردم مرز را و سد را، تاریکی را...
  
 

 
خانه ی نو ! سلام!
خالی بودی.
گرد و خاک همه جا را گرفته.
خانه ی نو! پنجره هایت غریب اند.
پلکانت پیچیده به راهروی ناشناس بالا.
گرد و خاک ات را می روبم، پنجره ها را می شورم.
پلکان ناشنا س ات،
        برایم باز شده.
پله پله بالا می آیم تا برسم به راهرویت.
آیا چراغی داری؟
آیا ای خانه ی نو که مرا جا دادی،
سقف ات را بر سرم خواهی ریخت؟
 
ای امروز. ای زمان.
ای هر روز. ای تاریخ. ای خانه ی نو :
        همراه باش!
 
در دست من، فقط آینه است با شمعدان...