صلح

 

 

 

فردا دیر است

حالا بیا

با نوازش هایت

با لبخندت

با سلامت .

من پراکنده شدم

با خاک پراکنده از سقوط بمب روی خانه.

من پراکنده شدم

با فواره خون

از سقوط شمشیر

روی شریان گلو .

با دشنه روی کتفم

من پراکنده شدم

و تو در من بودی

جمعم کن

با نگاهت

مثل روز وسیعی که زمین را فراهم آورد

با نگاهش

درخشان

روشن ...

جمعم کن

در حلقه بازوهایت

با بوسه روی زخم گلویم

با بوسه روی زخم کتفم

با بوسه روی قلبم

هنوز می توانی دوست بداری.

انگشتم می فشارد آژیر درت را

هنوز می توانی آژیر خطر را

                        احساس کنی.

راه بده به کبوترهایم

که زمین را، روز را، خورشید را

و تو را

در پناه بالهای درخشان خود می خواهند.

فردا دیر است

باز کن این در را

            امروز اکنون ...