ذات انسان
می زایم
در هم می ریزم
می سازم،
همه اجزاء طبیعت را
شکل خودم.
ریشه های درختان را
مثل پاهای خودم
روی بوم بر می گردانم.
برگ ها را به شکل دست هایم.
سنگ ها را
مثل لب های تو
و لب های من
روی هم.
همه چیز در دست من جان می گیرد
روح ام را می دمم
در آهن
در کاغذ
در گل سرخ ...
من باید خلق کنم
تا
باشم.
ذات من این است:
ویرانگر مرگ.
