زمین بازی
یک چوب بلند،
لولا شده بر تکیه گاه کوتاهی روی زمین:
الاکلنگ
پابرجا
این طور
روز و شب زیر برف و آفتاب و باران بی وقفه خوانده،
بی وقفه
می خواند آوازی را که فقط گوش های نازک کودک آن را می شنود؛
کودکی که دست کوچک خود را با سماجت
از دست بزرگ بیرون می آرد
بی پروا می دود
خود را می اندازد خنده کنان
در میان امواج آواز درخشانی که کشف کرده است.
الاکلنگ و کودک! هی هی!
مثل دو عاشق
که یکدیگر را - ناگهان - کشف کرده اند
در زمین برهوت.
روی خاک
رودهایی بودند که جاری شده اند
و سپس خشکیده اند،
پرچم هایی بودند که بالا آمده اند
و سپس افتاده اند،
کودکان
اما
همواره به دنیا آمده اند
درختان همواره روییده اند
گوش هایی همواره شنیده اند
قدم هایی بوده اند
که همواره
از خط های قرمز ممنوع رد شده اند،
و دو عاشق یکدیگر را همواره - ناگهان - کشف کرده اند
و بستر خشک خاک را
با آب های باردار خود پوشانده اند
- در پناه سقفی یا زیر آفتاب و باران و باد -
و پس از آن:
مانده اند؟ رفته اند؟ خاکستر شده اند یا افسانه؟
- جاری بودند در خالی خشک
با بازوهای مواج نقره ای رنگ خود؛
***
برکه های پُر آب
منزل های آمیزش مرغان دریایی شده اند
و زمین،
تنها تکیه گاهی ست برای دو آغوش تشنه هم؛
دیگر هیچ ...
