شادمانی
دور نشو از من
ببین
اشک هایم را.
خانه های ما خود به خود دورند از هم.
مرزهای طویلی بین ماست.
قانون های سیاه نانوشته – هنوز –
بر دست و پای ما پیچیده اند.
دور نشو از من
ببین
لرزش دستم را.
حتی روی درخت
برگ ها خود به خود در نمی آیند.
من چگونه ترا پیدا خواهم کرد
در شهری که تمام راه هایش خود به خود به گذشته بر می گردند
و درون حجره های تاریکی می ریزند؟
در زمینی که تمام رودهایش خود به خود
در مجرای تنگ زیرزمینی پناهنده شده اند؟
تنها ماهی ها که همیشه در آغوش آب اند
با لبخند به دنیا می آیند
با لبخند می میرند.
ببین اشک هایم را.
درخت انار
ماه مهر میوه خواهد داد
خانه هایی که در آن ها هستیم خیلی از هم دورند.
بیا تا انار شیرین دانه کنم
و بریزم در کاسه دستت
با دست خودم.
میوه های مهر خود به خود تنهایی
سر شاخه می پوسند.
بده دستت را ...
