یادداشتی برای یک عارف
........
از این قرار
عارف
پرواز می کند
به اوج می رود
بی وزن مثل پَر کاه.
مثل پَر کاه نه مثل من
که گوش هایم از صدای گریه های کودکم
پُر است
و چشم هایم
از قطره های اشک
لب هایم از لبخند
وَ ذهنم از رویای کفش جیر
سنگین است
قطعأ برای آنچنان پروازهایی
مثل پَر کاه
باید سبک بود
نه مثل من
که دست هایم
وزن تمام ظرف ها و آب ها را
احساس می کنند
و مهره های گردنم
با بندِ زنبیل بزرگِ بارهای روز
پیوسته اند.
و قلبم از شوق عظیم عشق ناخوانده
لبریز لبریز است.
عشق مجسّم
با ساعت امروز
شاید همین ظهر.
ای عارف عزیز!
روی اجاقم دیگ می جوشد
تا ظهر چیزی نمانده است
فعلأ خدا حافظ
تا بعد ...
- هرچند با این سِیر تا آن بَعد
شاید
در لامکان باشی -
با این همه
فعلأ
خدا حافظ ...
