فاتح
تا ایستگاه راه کمی بود
می دوید
در بین عابران خیابان
مرد مسافری.
بر شیب لیز صفحه ساعت
سر خورد عقربه.
در کفش های تنگ
انگشت های مرد
تاول زده بود
- راهی نمانده است. دَرَک! –
کند کفش را
و تند تر دوید.
یک دور تازه عقربه سر خورد
افتاد شال و کت
پرتاب شد کیف ...
- جهنم!
در لحظه حرکت
بالای پله بود
یک عور مادرزاد،
فاتح
با خنده بلند.
افتاد ساعتی
بر ریل زیر چرخ ...
