
شورش اعضاء
خود به خود
دست هایم از بدنم فاصله می گیرند
و به سمت دست هایت می آیند ،
سمت بازوهایت ،
چهره ات
شب
هر شب
بی فرمان مغز من .
خود به خود
صورتت را میان دست هایم می گیرم
انگشتانم روی همۀ خط های دور چشمت
می گردند
می روند
می آیند ،
و نوازش کنان
آونگ ثانیه هایی را می جنبانند
ثانیه های تازه
با آهنگ رودِ تو
در زمینی تازه
بی جدایی
جاویدان .
بی فرمانی از طرفِ مغز من
خود به خود
لب هایم آهنگ خطوطِ پلک های تو را می خوانند :
روی همۀ پُرزهای زبانم
حرف به حرف
کلماتِ آبی می رویند
و حافظۀ کلماتِ ثقیل یقین هایم را می شویند
پاکِ پاک .
لیوان من
لیوان خالی من
می نوشد می نوشد
تنها تنها
آهنگِ زیبای آبِ تو را .
بی فرمانی از طرفِ مغز من
اشک هایم
از ژرفای پنهان چشمان من
بیرون می ریزند
و دو پلکِ لرزان تو را می بینند :
دو بال سفیدِ پروانه
روی مژه های سیاهم ...
خود به خود
موج نگاهم
از من
فاصله می گیرد ,
مثل دستم
مثل تنم
مثل قلبم ،
و من
پرواز کنان از مرزها ،
از همۀ فاصله ها می گذرم ؛
می افتم
در میان بازوهایت
هر شب
گریه کنان ...
اما آن مغز
هیچ فرمانی صادر نکرده بود
جز فرمان
«قطع رابطۀ من با تو» ...
