
خانه
خانه ات
من
هستم !
و تو برمی گردی به خانۀ خود .
مثل گل شب بو
که به آغوش شب بر می گردد
و نفس هایش را می افشاند
در فضای خالی .
لحظه های سرگردان بر می گردند ،
از رویایم می نوشند
و چراغ شبنم را
روی مژه های سیاه ام
می افروزند .
مهربان بودن دشوار است ؟
اما نه زمانی که تنم
تنها خانه توست ،
و تو تنها تنها
بوسه
هستی .
بوسه
و نگاه روشن
و زبان مرطوب
روی لب های من ...
تو تنها تنها
دستی هستی که نوازش هایت
پله ، پله ، عروج مرا می سازد
بر فراز همۀ تاریکی ها ؛
تنها نقطۀ روشن
در صفحۀ هستی .
تو
نوازش هستی :
من
تنها – بی نوازش هایت –
تبعیدی ام – یک تبیعدی - در برهوت
در مضحکۀ خلقتِ بی معنی .
مهربان بودن دشوار است ؟
اما نه زمانی که فقط
این جا
«تو»
هستی
و «من»
بر زمین خلقت .
بوسه هایت می آیند
تا تن من
و آنگاه
تنها آنگاه
عظمت
در خلقت
می جوشد ،
می درخشد روی پوست هندوانه
روی قالب یخ
و نمک ...
آنگاه
تنها آنگاه
ریز ترین ذره ، روی زمین ،
جایگاه رفیع شکوه هستی خواهد بود ؛
تنها آنگاه
حضور همۀ مهربانی های نا ممکن
در قطرۀ شبنم
ممکن خواهد شد :
تنها آنگاه
که لب های من می لغزند
روی لب های تو ،
و نگاه ام
تپش های قلب تو را
می بیند ،
زیر زرۀ سنگینی
که اکنون بیهوده
تن ات را پوشانده ...
