
"بسم الله الرّحمن الرّحیم"
او
می آمد
با غلغل آرام سماور
با قلقلک نور درخشان روز
زیر پلکم
با نوازش های گرم دست خورشید
روی موهایم
با سفره باز شیرین
روی فرش ...
و مرا با خود می برد
تا بازی گرگم به هوا
هفت سنگ
شمع ، گل ، پروانه
و آواز رها
خنده های رها
حلقه، حلقه، دنبال هم در کوچه ...
او
می آمد
و مرا با خود می برد
تا پریدن از آتش
تا کنار هفت سین
به تماشای رقص ماهی
در تنگ بلور
- ماهی قرمز براق بازی گوش
رقص بی پایان -
و صدای ساز و دهل
دم دروازه باز فردا
دست من
در دستش بود
با هم می خندیدیم
با تمام دنیا، با امروز، با فردا
شب مرا می بوسید
"خوب ! شب خوش !"
او را می بوسیدم
با تمام قلبم؛
و صدای قلبش را
می شنیدم در خوابم
- مهربان و آرام -
با آهنگش
می گذشتم
از ظلمت.
صبح
می آمد
با قهقهه خنده هایش
نوازش هایش ...
" او"
شلاق نبود
بر ستون فقراتم
میخ نبود
چرخان در چشمم.
شمشیر نبود بر گلویم بُرنده
باتون نبود، کوبنده بر جمجمه ام.
او غاصب نبود
او غصب نمی کرد " تنها مجال فکر کردن به خدا را"
از من.
او طناب دار نبود
سنگسار
و سنگ
نبود.
مشت نبود بر دهان کوچک من
بر تُنگ بلور.
او هیولا نبود
با صورت پوشیده زیر نقاب سیاه
"این" " او" نیست !
می ترسم می ترسم ...
با او چه کرده اند؟ بگویید به من
او را ندیدید شما؟
- مهربان بود و بخشنده -
چرا خاموشید؟
... او را کشته اند؟
