
نیایش
همراه
با تو هستم
این جا و اکنون
در غروبی که – می گویند –
آغاز شب است .
بیرون
از مناره
بانگی می آید
به زبان بیگانه ...
و درون
و در من
بانگ دیگر می گردد
با صدای نفس های تو
- آشنا
مثل نفس های من
آشنای ازلی –
بی پرده
و بی شرط
جز شرط عریانی
بانگ تن عریان تو
و صدای عریان نفس های توست
در گوش من :
زمزمۀ ماه کامل
در گوش شب ،
نوازش کنان
و برهنه
در بستر نرم
در اتاق خواب شب .
بی شرط
و همراه
در من هستی
در همۀ شب های من
در اتاقی که هر لحظۀ او
لبریز از بوی اثاثِ تازه است
و همیشه تازه ...
اشک های عریان
نوازش کنان
بر گونۀ من می لغزند :
شکرگزار
از شادی
در محرابِ هر نفس ات ...
