
ایوان با حاشیۀ گل های بنفشه
هر شب
می آیی به خوابم .
ما به هم « تو » می گوییم
و با هم می پلکیم در خانه
- انگار خانه تو –
با ایوان بزرگی سرشار از خورشید
رو به روی استخر مواج آب
و باغ سیب و زردآلو با ردیفِ چنار
با حاشیۀ گل های درخشان ناز
بنفشه ، سبزه ...
من
شاد و شنگول
می گذارم که تو
روی زیلوی پهن شده در ایوان
هر کار دلت می خواهد
- با من –
بکنی ؛
در روشنی ظهر پُر نور
اول ماهِ مهر !
هر شب
زمان
تنها فقط اول ماهِ مهر است ؛
مکان
تنها فقط ایوان است ؛
و حادثه
تنها فقط بازی ما روی ایوان ...
این چه طور ممکن شد :
آدمی را هر شب خواب ببینید که ندیدید او را ؟
و شناور بشوید در خوشبختی
مثل وقتی که شناور هستید
در عطر لیموها ...
در همۀ رویاهای من هستی
صورتِ تو نقش بسته روی همۀ بوم های سفیدم
مثل نقش برجسته از خودِ بوم ؛
و صدای قدم هایت در گوش من است :
تاپ تاپ تاپ
در اطاق می گردی تا اول شب .
اول شب ،
شاد و شنگول ،
می آیی :
باز هم دستم را می گیری
و مرا می دوانی دنبال خودت
از اتاق تاریک
تا ایوان
و در آغوش روز روشن ...
انگار روز به روز
بی آن که بدانم چه طور ،
نا ممکن
ناگهان ممکن شد ؛
مثل عبور از دوزخ
و رسیدن به بهشت .
بهشتِ یافتن
یافتن بودن تو
در قلبِ من ؛
و عبور
یک عبور مخفی :
- بی مجوّز –
از مرز تملک
تا عشق ...
