
دلشوره
خواب دیدم ، ساعت شدی :
دستگاهی ، تنظیم شده
تنها برای گذشتن
و گذشتن
تَک
تک
در جهانی که فقط می گذرد
و می گذرد
بی هیچ چیز !
مُردم از دلشوره
دست هایم را حلقه کردم دور تنت
بازویت را آهسته گاز گرفتم
توی بغلم از ته دل خندیدی ...
دلشورۀ من آرام گرفت
کابوس گذشت
و جهان از جا برخاست ، راست ، بلند
به دفاع از زیبایی
و هستی ...