روزمره
ناگهان نابود نشد ؛
اول
اولین لایۀ یخ ،
بعد ، دوم
بعد ، سوم ...
بعد جریان پیدا کرد جوبِ آبِ زلال
با غلغل آواز بلند روی زمین ...
ناگهان نابود نشد کپۀ یخ روی سقف خانه
رفته رفته ذوب شد
با
افتادن خورشیدِ گرم
روی تن سقف
روز به روز
پُشتِ سر هم ...