
در هوای سرد
بیا ،
تا بچسبیم به هم
با بدن های کبود لرزان مان .
آنقدر بچسبیم
که فقط گرمای خون داغ همدیگر را احساس کنیم ،
که دوباره جریان می یابد زیر پوستمان
و دوباره گر می گیرد
مثل دو غنچۀ سرخ آتش
روی لب هایمان .
آنقد بچسبیم به هم
که ببینیم
ببینیم
همۀ قندیل ها ، پُشت پنجرۀ چشمان سردمان
قطره قطره فرو می ریزند
رقص کنان
و زلال
بر گونه مان :
اینگونه سخت ، صورت به صورت
چسبیده به هم .
جایی نیست
جایی نبوده هرگز
بیرون جهان ، همواره ، زمهریر دوزخ بوده .
جایی نیست !
قاب های بهشت
به زمین افتاده اند
و فرو ریخته اند برگ های دروغین .
هیچ بهشتی در کار نبود
جز بهشتِ همآغوشی مان .
بیا ،
سر تا پا
من
آغوشم :
تشنۀ پیکر تو .
بیا ،
تا تو را گرم کنند
بوسه های داغم
بر شیار اشک های خونین ات ؛
بوسه های لرزانم
بر شکنج ابروهایت .
بیرون از ما ، زمهریر دوزخ بود ؛
و بهشت ، جایی نبود
جز در این برق اشک
کنج پلکِ ما
در بستر عشق ،
همچون طلوع خورشید :
گام به گام
با همۀ ذرّات خورشیدی مان
می آمیزیم با یک دیگر .
و در این شعلۀ ناب ، می ریزیم
سیم های خاردار تلخ را
مرزهای پست را
قاب های بهشتِ خونین را
و نقاب دروغین جدایی ها را .
هیچ کجا ، جایی نیست.
بیا
تا متولد بشویم در لحظۀ اوج
در لحظۀ اوج
آنگاه که در یک دیگر می جوشیم
مثل دو گل آتش سرخ ،
و می سوزانیم زمهریر دوزخ را
در تمام قلبِ هم ...