
کوچه
جارو کشیده می شود
بر سنگفرش کوچه ی خلوت
کبریت خالی
دمپایی پاره
و برگ
برگ خشک
از خواب رانده می شود
از جوب
از راه .
سیب رسیده ای
از گوشه ی زنبیل پُر
سُر می خورد
بر سنگفرش کوچه می غلتد
در چاله می افتد
بر جا می ماند
تف می کند مردی
می رود
پیغام تلخ کاغذی
از قلب یک پاکت
بیرون می آید
و ریز ریز
پشتِ سر زن
بر جا می ماند .
از شاخه های خشک
برگِ بید می افتد .
خش خش
سکوت
خش
جارو کشیده می شود
بر سنگفرش کوچه ی خلوت ...