
گندمزار (2)
"رانده شدم از بهشت آسمان
- از بهشت موعود –
تو پناهم دادی ."
- چنین می گوید با زمینش ، گندم : -
تو پناهم دادی
بی هیچ شرط
به تمامی مهربان
در
آغوشت .
بخشیدی گرمی زنده ی لب هایت را
به تنم : سخت شده ، بسته شده ، رانده شده ،
از بهشت آسمان .
بوسیدی بوسیدی
به تمامی مهربان
و نوازش کردی با زبان نرمت
لب های سردم را .
لب های سردم را
قفل شده با خاموشی
حبس شده در سکوت مطلق
در انکار .
بی ریشه
نا باور
نا بارور
سنگ شده
از ضربه ی قهر
من بودم .
من بودم
طرد شده از بهشت موعود
از بهشت مشروط !
این من بودم ،
پیش از آغوشت
پیش از آبت
رقص کنان بر پوستم
زلال و نافذ
تا بطنم ...
به تمامی مهربان با همان شکل که بودم
به تمامی مهربان با هر آن چیز که در من می بود
به تمامی مهربان بی هیچ شرط
گرفتی مرا در حلقه ی بازوهایت ؛
مرا
رانده شده از بهشت آسمان .
خود به خود سبز نشد از درون سنگم
سبزینه .
خود به خود باز نشد لب های دوخته ام
به سرود رویش .
خود به خود چیزی نبود
چیزی نبود ، بی آغوشت :
به تمامی مهربان
همچون راهی که یکی ست با مقصد خود
همچون هدفی که یکی ست با وسیله
و دهانی که یکی ست با بوسیدن
تنها برای بوسیدن ...
چنین می خواند :
عریان
رقص کنان
گندمزار
با سنبله های بافته
- خرمن گیسوی بلند
تاج زرین شده
بر فراز سرش -
در حلقه ی بازوی زمین ...