
دلیل کافی
راست می گویند ،
من همیشه یا کنارت بودم یا دنبالت
و همیشه مثل یک جسم
که جان شیرینش را در بر می گیرد
می دویدم
دستت را می گرفتم
می فشردم بر قلبم .
شهر به شهر
خیابان به خیابان
درختان چنار ، رهگذران ، پنجره های باز خانه های مردم
این طور مرا
مثل جسمی پیوسته به جان
بسته به تو می دیدند ،
انگار با رگ های نامریی از آغاز
و پابرجا ، بسیار پابرجا .
و همین کافی بود که بگویند :
"من" بی "تو" می میرم ...