
آرزو (2)
یک دانه شن
در ساحل دریای تو ،
لبریز از موج تو .
گوش ماهی ها باز می خوانند
در گوش آدمیان
آهنگ بوسه های تو را
بر هستی من
و همآغوشی تو آیینه ای خواهد بود
پیش مرغان پریشان هوا
و رهگذران زمین .
پری دریایی از قلب شن من
به آیینۀ روشن تو می آید :
پوشیده با فرفره های زلال آبی
رقص کنان بر تن عریانش
و رها از همۀ برگ های ضخیم انجیر ،
لبریز از تو
با تو می خندد .
بی شکستن های بیهوده زیر قدم های بزرگ
و طوفان های بی مقدار .
لطفأ بگذار من شن باشم
یک دانه شن ،
اما لبریز ...