
نورافکن
باز کردی
تار و پود پرده ام را
رخنه کردی
در دالانم ؛
و خندیدی
خنده ای از ته دل
بلند بلند
لبریز از شادی ؛
خنده هایت رخنه کردند
از پردۀ گوشم
به اتاق جمجمه ام .
و سفیدی های ردیف دندان هایت
رخنه کردند
از پردۀ پلکم
به اتاق چشمانم .
ژرفای حضور تو بود
در دالانم
و در من .
و آنگاه
زمان دیگر آغاز شد
با روز تو
و شبِ من ؛
زمان دیگرگون روی سیارۀ ما
بی نیاز از نیزه
و هجوم دشنه ،
بی نیاز از مُشتِ کوبنده
روی پیشانی تب دار من ...
از من دور نشو
نگذار بمیرد زمان
نگذار بمیرد زمین .
از من دور نشو
باز کن روزنه ام را
و بخند
در دالانم
که رازی ندارد
جز این که
تنها خانۀ خورشید توست ...