
داغ
داغ است
و دوزخ نیست .
تنگ است
و زندان نیست .
آغوش تو
پیچیده به من ،
چسبان
و نیرومند
تا حد جنون .
تکه تکه
فرو می ریزند
پاره های خشکیدۀ من
و دوباره بر می خیزند
نرم و آبدار
ذره ذره
در هر یاخته ،
با آهنگ تند تپش های تو .
همچون بهار ،
فوران بهار
از زیر پوستۀ سخت و خشک .
فوران بهار
از جای جراحت های دیروزی .
بوسه های پی در پی تو
بر زخم من .
این حضور انبوه ترین جنگل هاست
در یک شاخه .
و صدای همۀ هُدهُدهاست
که نفس گیر
تمام درها را می کوبند ،
در ژرفای این جنگل ؛
همچون راهی از اعماق
تا قُله
اوج به اوج
بی پایان
و برپا
بی گم گشتن
پشت انبار کالاها .
بر فراز انبار
از میان همۀ بسته های خواهش ها ،
بیرون می آید
قد می افرازد
و تو را با نامت می خواند
بی پرده
و عریان
خواهش من :
همچون راهی
که حضور تو را می خواهد
بی متروک شدن
بی گم گشتن
از اعماق تا قله
اوج به اوج
با رقص نفس های تو
در هر سلولم ؛
چسبان
و نیرومند ...