
برق
بی نقاب
یک صورت
می چسبد
به صورتِ دیگر ،
گونه بر گونۀ هم :
و آنگاه
آذرخشی می جوشد
می شکافد ظلمت را
و جهانی به دنیا می آید .
بی نقاب
- آنسوی هیاهوهای بازار کور –
پشت اشک ما .
این آیا
دریای دُردانه ست
یا درخت الماس
با جوانه های بی همتا
رقص کنان بر گونۀ تو
بی نقاب و آشکار .
می چینم
با مژه های سیاهم
دانه های زلال تو را
و در اعماق قلب زمین ام
می کارم .
گندم زاری در اعماق می روید ،
اقیانوسی در اعماق شکل می گیرد ،
بی شبیخون ملخ .
بی کوسه .
ساحلی بی ساحل
دریایی بی طوفان
در صورت تو
بر سینۀ تو .
بر این دریا
پرستوهای دریایی
آرام می گیرند
سر بر دوش هم
بعد از اوج .
سر بر دوش هم
از میان پلک های آسوده
به صورت هم می نگریم ،
لحظه ای می پاییم
باز
پروازکنان در فضای باز یک دیگر می گردیم
سمت اوج ،
و می گذریم
پی در پی
از نقاب همۀ مرزهای پوسیده .
این شعاع خورشید است
یا رگه ای از الماس ؟
جاری
درخشان
در چین های زیر چشمانت ،
و غلتان
بر گونۀ من ...