
سوال
صد البته
که من ناچیزم .
ناچیز تر از یک دانۀ ذرّت
کنج انبار ؛
ناچیز تر از تکۀ خار بی مقدار
در گلزار ؛
ناچیزتر از هر چیز ناچیزی
که تصور کنید .
و چنان است ناچیزی من
که به ناگاه جهان یک فندق
مرا از شگفتی
بر جایم
میخکوب می دارد ،
و صدای جیرجیرک های باغ دوست
در گوشم
پُرشور ترین آهنگ شب های مرا می سازد .
و شما
که عظیم اید و بزرگ
- این قدر بزرگ ، هم ارز خدا –
راستی ،
از چه چیزی به شگفتی می افتید ؟
و چه آهنگی را می شنوید
مثل آهنگ شیرین من
شیرین شیرین
در هر لحظۀ شب ...