
شبِ یلدا
می فشاری
نوازش کنان
تن سرمازدۀ سرخم را
با سرانگشتانت .
شانه های مرا
در میان پنجه هایت می گیری ؛
لب هایت را می گردانی
بر گونۀ من .
در دهان داغت
می فشاری
لب هایم را .
جرعه جرعه
مرا
می کشانی
به درونت
یک رنگ و گرم ،
بیرون زده از پوستۀ خشک و سرد ،
تا نبض خود
در نیمه شبِ یلدایمان
عشق من ...