روز
آخرین شب گذشت
و تو اکنون
نخستین صبحی
چشم گشوده بر من
بر صورتِ من
بر پیکر من ،
با نگاه شیرینت
بر گذشته از دیشب ؛
مواج و
سرریز
با گنج هوای زنبق ،
روی شب ویران من ...