
دیدگاه
بازی کنان
روی درّۀ من
می لغزی .
می فشاری در پنجۀ خود
پُرتقال و نارنج مرا .
لب هایت را می گردانی
روی صدفم .
با زبانت
دهان صدف قفلم را می گشائی
مرا می نوشی .
در جادوی این لحظه
ما بهم می پیوندیم .
من
روان می گردم
در رگ هایت ،
در تالار آینۀ پیشانی تو
در طلوع منظومۀ تو
دیگر
همزاد تو ...
این باغ پَری
دارد می رقصد
پیش چشمانم
در بلور افق ...