
چراغانی
عشق من !
تا ابد
زمزمه کن
در گوشم .
بگذار زمزمه های شیرین تو
نوازش کنند
تار و پود پنهان مرا
پردۀ پنهانم را ،
بعد ازدهلیز پُر پیچ و خم تاریکی
و تلخی .
زمزمه کن
در گوشم ،
بی ایمان به دروغ نیستی
که چنگ زده به صورت ما .
هردم
نفس های تو
هردم
چراغی هستند
در دالان بی نور خانۀ من
- روح من .
و نگاهم
گویا
پنجره هائی هستند
سرشار از رقص های چراغانی تو
رو به جهان بیرون .
زمزمه کن
در گوشم ،
و مرا محکم بفشار
در حلقۀ بازوهایت
بر تن عریان خود ؛
محکم تر !
مثل سیم چراغانی سبز و آبی
دور تنۀ کاج مصنوعی .
محو خواهد شد
محو خواهد شد
فاصله های کاذب
میان دو قلب :
دو
ودیعه ،
دو
هدیه ،
در یک بستر
در سینۀ ما .
نیمه شب
- در نخستین شب مان –
زرورق هدیۀ پنهان تو را
باز کردم
و تو را
عشق من
با گریۀ شوق
بر سینه فشردم .
و در آن دَم
نصب شد
مرمرۀ تندیس دو پیکر
برهنه
تنیده در هم
بر ستون زمان .
واژه هایت ، پرشور ،
بی پرده
می آویزند
بر لالۀ گوشم
درخشان در طول شب
بی خاموشی .
زمزمه کن در گوشم
عشق من ،
باغ گل سرخی
جان می گیرد
می رقصد
در میان لب های تو ...