
باران
باران می بارد
پُشتِ پنجره ام .
پُشتِ پنجره ات
آیا
تو
هم
باران را می بینی ؟
بی تردید
آن
همین باران است
با کلماتِ تُندِ سحرآمیز
بر دهان ناودان ؛
با هجای کوتاه
و کوتاه
پُشتِ سر هم ،
رمز آلود
اما موجود :
آهنگی بر خطوط حامل .
بر خطوط نامرئی
که تما م مرا حمل کرده اند
از خانۀ من
تا خانۀ تو ،
با ضربِ سحرآمیز
بر سُرسُرۀ سحر آمیز .
این
همان باران است
باران همۀ ابرهای تاریکم
آینده
وحشی ، بوسه زنان ،
بر دهان ناودان خاموشت ...