
پیدایش
میوۀ دریا را می چینیم
می پزیم
روی اجاق هیزم
بی سوزاندن .
بالا سرمان
آن قدر ستاره باران است
که مِه نیلی دریا
دیگر
قادر نیست
چشمک های آنها را محو کند .
نزدیک ما
نور شعلۀ ما می افتد
بر همآغوشی ساحل
و موج
عریان
مثل ما
که سرانجام توانستیم
برگذریم ،
از الیافِ ناخالص
که میان ما حائل بودند
و غالب بودند
- قرن ها و قرن ها –
بر این عشق ...