
" دیگری "
می افشانی
آبشار شیری رنگت را
در تیرگی جنگل من .
هُدهُد ها
بال می جنبانند
سر را بالا می گیرند .
رنگِ صبح ،
از میان برگ های به هم پیچیده
می ریزد
در دایرۀ تاریکِ چشمانشان
می خوانند .
پژواکِ جادوئی آواز شاد
ما
را در بر می گیرد .
پُشتِ درختان تنومند
دیگر
شیطان پنهان نیست ...