
بلور
رسیدی
داخل شدی
بی تعلل
در بطن من
آفتابی
در بطن گیاه
آبی
در بطن خاک .
ورق های افتاده
- برگ های افتاده –
گردش گران بی حس
می گذرند از حیاطی
به حیاط دیگر
همچنان بی ریشه .
ما
دگرگون شدیم :
آشنایان از روز نخست
ریشه دوانده در هم .
ذرِّه های آشنای بدن های مان
با هم جفت شدند .
جفت شدیم
و دگرگون :
در بلور همآغوشی مان
رنگ های طلوع می درخشند
و شب
با تمام وجود
نور بر می گیرد
از الماس ما ...