
اثر
دسته دسته کلاغ
در وفور زباله
غار غار
می کردند
بی توقف .
مته ای
پیچ اش را می خرخاند
و فرو می کرد
در سینۀ دیوار .
قیچی
دیوانه وار
با قژقژ
رشتۀ پیوند گل نازک را
با ساقه ،
از میان بر می داشت .
و ماشین
ماشین ها
بوق بوق
در صفِ بی نظم طولانی
در خیابان ، درهم ، می لولیدند
پُشتِ چراغ قرمز ...
خارج از خواست ما
خارج از خواست ما
کلافه
ناموزون
صداهای روز
در اطرافِ ما می چرخیدند
و می دزدیدند
آهنگِ واژه های تو را
از لب هایت ،
پیش از رسیدن
به گوش من ...
اما
اما
هیچ چیزی بی غفلت نیست .
در غفلتِ قیچی ، یک آن،
گرفتی دستم را
و فشردی ، مهربان ، در پنجۀ خود
پنجۀ منقبض خشکم را .
مهربان مهربان
گرم شدند
ذره های منجمدم ؛
و به جریان افتادند
جوی های شنگرف
زیر پوستم ،
پُشت پردۀ الیافِ رگ .
زنده شد
پنجۀ من ،
همچون سازی در پنجۀ تو
و نوای موزون نوازش هایت
اوج گرفت
اوج و اوج
دور افکند ، گرداند
پرده های جدایی ها را
و بوسید لاله های گوشم را .
موزون
درست
میزان به میزان
همراه
با گام پنهانم
با قلبم ...
بی واژه
زنده است دستِ من
و قلبِ من
جاودان
لبریز از آهنگِ پنجۀ تو ،
همچون چشمۀ شیرین بازی گوش
جاری در ظلمت
بی ظلمت ...