
هوای تو
اگر اینجا بودی
حالا
کنارم در این تخت ،
دستم را حلقه می کردم
باز
دور دوشت
و خودم را
به تو
می چسباندم .
تو
آرام آرام
پلک های خوابت را
باز می کردی ،
و نگاهت
از میان دو پلکِ نرم نیمه باز ،
مثل دو فانوس قشنگ
از میان غبار مه آلود گنگ
به من می تابید
و می گشت در صورتِ من ؛
لب های تو
لبخند تو را
به نگاهم
هدیه می دادند :
به نگاهم
و به من ...
لب هایم را
بر شانۀ تو می لغزاندم
و هوای تن ات را
با نفس های عمیق
می نوشیدم ؛
و دو باره
خوابم می برد
سر بر سینۀ تو .
حالا شاید
قایقی را می دیدم
تکیه داده
به سینۀ دریای بی طوفان
در غبار زرین ظهر ،
یا شاید
گهواره ای از نی ها را می دیدم
در تکان های لطیف هوای آبی ...
و حالا
نفس های من
دیگر آمیخته بود
با نفس های تو
و نفس های زمان
آرام و عمیق .
از کنار کتان سفید پرده
نور زرد شهریور
در اتاق تابیده ،
میز را پُر کرده .
اگر اینجا بودی
با هم
می دیدیم
لیوان پُر از الماس این روز را ،
و کنار لیوان
- روی میز –
دانۀ جامانده
از خوشۀ انگور دیشب را ،
با هم می دیدیم
که پُر شده حالا
از آب طلای خورشید .
من
باز، دوباره
هوای تن ات را می نوشیدم ؛
به تو می چسبیدم
و تو ، باز
پُر می کردی
لبریز و پُر
دانۀ انگور و لیوان مرا :
من نفس های خودم را
می شنیدم
که بلندِ بلند
از میان دهلیز زمان
- از میان غبار –
بیرون می آیند ،
به نفس های بلند امروز ، می پیوندند
و می آمیزند
با نفس های تو
- از میان مرزها
از میان همۀ این مرزها –
در هِق هِق این گریۀ ناباور من
مثل حالا
- جای سینۀ تخت –
بر سینۀ تو ...