
تولد
می آیی
لحظه های شیرین ات را
در بطن من
می پاشی
تار و پود هستی من
از سیاهی
بیرون می آیند
رنگ می گیرند
با دویدن های رنگِ شیری تو
در تارم
در پودم .
آبشار نفس های بلندت
مرا می شوید
سر تا پا .
در بَرم می گیری
فشرده به تن ات
در میان بازوهایت
بوسۀ بی پایان
مانند شب ...
و زمین را در بر می گیرد
آفتابِ عالمتابِ شهریور ...