
سپیده دم
.
.
.
شاید هم خواب نباشی
شاید هم بیداری .
شاید حالا
توی تخت ات
از این پهلو
به آن پهلو
غلتیده ای .
شاید هم گفته باشی :
" که خدا
مرا بگذارد
در میان بازوهایت
و من خیره شوم به صورت تو
و بگویم که چه قدر جایت خالی بود
و تو آرام بگویی :
- عزیز دلم ! گریه نکن ! می مانم .
دیگر همیشه با تو می مانم ... – "
می بینی !
حتی « جدایی » نتوانست
مرا از تو
دور کند ...