
آبی
آب می لغزد روی صورتِ من
در همان لحظه که روی صورت تو
هردو زیر یک باران ایم
زیر یک آب .
یک آب
ما را می پوشاند
با لعابِ درخشان
می پیچد دور تن تو
در همان لحظه که دور تن من
در یک لحظه
- هم زمان –
حس آب ، در تن ما می پیچد ؛
مثل یک تن که اعضایش را
رشته های عصب های درخشان
به هم
وصل کرده اند
از سینه به سینه
عصب ها ،
حس مشترک آبی را می گردانند
و اتاق جمجمه را
با فانوس قطره های درخشان آب
آذین می بندند .
آب
روی بدن های ما می ریزد
و هوای بین ما
سرسره است .
دستم می لغزد روی سرسره آبی لیز
تا بازویت
بازوهای تنهای ما
به هم می پیوندند .
ما شیوا هستیم .
یک آب
می ریزد
روی تن ما .
صورت تازه ما ،
در حس آب غوطه ور است .
پُشت شیشۀ مات بخار
پُشتِ در قفل :
ما یک تن هستیم
یک تن
عاشق
و سرانجام
برهنه در آغوش هم
زیر یک دوش ...