
زندگی روزمره
صبح
پرنده
- روی درخت چنار کوچه –
با آوازش
همۀ دنیا
و تمام ابدیت را پُر کرد .
پرنده
همیشه به سمت بهار
پَر کشیده ؛
مثل خیال من
که به سمت رویای تو آمده است
در زمان های طولانی دوری از تو ؛
مثل من
که دویده ام
به سمت صدای انسانی تو
در میان همۀ همهمه ها .
تو را خواسته ام
در بطن سنگ
و در اعماق تاریکی شن
و میان همۀ کالاها
روز به روز
در زندگی روزمره
در پارۀ نان و پنیر
در سبزی ریحان
در کاج
که از دانۀ کوچک می روید
و هزاران فانوس
به هر شاخۀ آن می آویزد
در تاریکی شب های سرد .
تو را خواسته ام
از نخستین لحظۀ پیدایش انسان
تا امروز .
من دفن شدم
در غار نمک .
من دفن شدم
لابلای خشت ها
و هزاران قرن
من دفن شدم
بی سر
در پای هزاران خدا .
من دفن شدم
زیر تَلی از کالاها .
لایه لایه
پوست انداخته ام
برخاسته ام
غار به غار
خشت به خشت
روز به روز
آمده ام
تا غرق شوم در ژرفای انسانی تو
مثل پرنده در اعماق بهار .
برخاسته ام
- باز
امروز –
از میان آوار جدایی
و درست مثل روز اول
دنبال تو می گردم
در پارۀ نان
و
دیوار .
صبح شده
آواز پرنده
جهان را پُر کرده ...