
رفتی ، امّا ...
پیدا نبودم در چشمت .
بین ما
صدها پرده
فاصله بود ؛
و پرده شب
و پرده اشک ...
پیدا نبودم در چشمت
مثل علف خودروئی
روئیده در قطعه زمینی
دور از تو ؛
که نه تو
بلکه باد
گرده های گل ات را
بر او می افشاند .
بار گرفته از تو
دور از تو
ناپیدا در چشمت .
ناپیدا در چشمت
آن گاه که رفتی .
ناپیدا در چشمت
آن گاه
که ریشه کردی
در زمین دیگر .
ناپیدا در چشمت
آن گاه
آن گاه
که گل های تو روئیدند
و شکفتند
بر ساقه تنهای من
دور از تو
در قلب من
در زمینی که ناپیدا بود
در چشمت ،
زمینی که نبود !
امّا من بودم
- خواهان تو
تشنه تو –
صدها حجاب
بین چشمان تو
و دست من
قد علم کرده بود ؛
و حجاب زمان
و حجاب کلمات ...
روی خط زمان
پیش رفتی .
رفتی
و ناپیدا بود در چشمت
اثر گام هایت
- در پشت سر –
حوضچه های دنبال هم
آبگیر باران های گاه به گاه
در شن زار
و رویش گل های صحرایی
با زمزمه صلح جاویدان
گام به گام
پشت سرت
بیهوده نبودند
قدم های تو
در شن زار ؛
و «گذشته»
بیهوده نبود .
بیهوده نبود
خواهش من
و عشق من ،
تنها ناپیدا بود
و بودم ...