
قطار و خیار
سایۀ سُرمه ای قطار
می دود روی تنه های درختان چنار ، کنار جاده ؛
مَردی
که در اعلان بزرگ ده متری ، کنار جاده ،
با دهان متشنج از چیز نامعلومی
با مسلسل در یک دست
و مُشتِ گره کردۀ دستِ دیگر ،
محکم می کوبد به چانه هر بیننده ؛
جا می مانَد
در کنار پوست های خیاری که پرتاب شند
از پنجره یک واگن ...