
بعد از شکست
آنجا
جایم تنگ بود
دیوارش از سنگ بود
تنها بودم
من بی تو .
حالا می توانم ببینم ،
با نگاه امروزم
که آمیخته است
با نگاه تازه تو ،
و می آمیزد
فردا
باز
با نگاه تازه ترت .
انتقال از یک زندان به زندان جدید ؟
اما با تو
شکست و فرو ریخت
حصار سنگی
هر حصاری
روی زمین
پیش چشم من .
سنگ های شکسته
زیر قدم های ما
سنگفرش قشنگ کوچه های خاکی شدند
چه قدر کوچک بود
دنیای دیروز من
من بی تو .
حالا افق
تصویر بی جانی نیست :
- چند خط روی برگ کاغذ
با حکم مجوّز
چسبیده به دیوار اتاق . –
حالا افق
بی پایان
می تپد در ژرفای قلب ما
نیمه ای قلب تو
نیمه ای قلب من .
می تپد قلب ما در ژرفای افق
گسترده از همه سو
بی پایان
حالا ما غرق ایم
در لذت کشف
در شگفتی های پنهان یک دیگر .
می گردیم
در هوای درخت انجیر
که عطر برگ هایش را
آفتاب تابستان
کشف کرده .
می گردیم :
دو جهانگرد
با قدم های صبور کنجکاو
روی همۀ سنگ های شکسته ...