
مضحکِ ویرانگر
یک روز
آن روز
آن بُت را
با آن محراب خونین اش
ندیدم
در میدان ؛
و دیدم
آسمان روشن شد
برگ های تازه روئیدند
غنچه ها
غنچه های گل ها
باز شدند
خندان
روی فرش .
چقدر
چقدر
آرزو می کردم
که نبینم دیگر
نبینم دیگر
مضحکه تکرار بُت را ؛
جویبار خون را
ویرانی باغ گل را ...