
سود زمان
زمان
بارانی ست که می بارد
بر دشت تب دار ما .
قرن ها
پی در پی
خیره شدیم
به حدیثی در خود
که حقیقت نداشت .
خیره شدیم
به سکون
به ظلمت
به جدائی میان دست های تنهایمان ؛
خیره شدیم
به توهم های آتش دوزخ .
و زمان
قرن ها
پی در پی
بارانی بود
که آرام آرام
می بارید
بر دوزخ .
با من بیا
عریان بدویم
در کوچه ؛
قطره های زلال
قطره های زلال قرن ها
باران
باران
بر ما می بارند .
لب های تاول زده ات
باز شده اند
به لبخند
به بهشت حقیقت
در صورت تو ،
زیر باران
و تبش های تمام این قلب
در سینه ما ...