ساحل سنگ باخَزه هایش
شب می آیی
موج
به
موج
با زمزمه هایت
روی تن من .
پنجه هایت
در بافته های مویم
می رقصند
و زبان کلیدت
می گردد
در دهان قفلم .
می گشایی
دروازه پنهانم را
و کمانی از نور
می نشانی
بر قلب دهلیزم ؛
موج
به
موج
دریای تو
از صورت من
می شوید
تاریکی را ...