ساده
« دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد »
حافظ
اوه !
بله !
ساده لوح است
لوح ساده ست
این آبگیر ،
که چیزی نیست
در ظاهر و باطن
جز آب .
آب و آبی
که پرستوهای تنهای مهاجر
با صدای تازه خود ؛
جُلبک ها
با نقوش پیچیده خود ؛
سنگ ها
با خطوط سرّی خود ؛
و ماهی ها
و قایق های عشاق سرگردان ، به او ،
پناهنده شده اند
به همین چیز ساده
که چیزی نیست
- چیزی نبود –
از آغاز
تا
پایان ،
جز لوح ساده آب :
آیینه هر تابش نور .
اوه !
همینطور بمان :
ساده
« ساده لوح » ،
دریاچه زیبای من ...