زنگار

 
 
 
آنجا اجاقی ست
آنجا کنار برگ های خشک پوسیده
بر خاک مرطوب
در سایه روشن های وهم انگیز جنگل
آنجا اجاقی ست .
 
از سیب دندان خورده بالا می رود کرمی .
 
حب های باقی مانده از یک خوشه ی انگور
شیرینی خود را
به خاک می بخشد
چاقوی جا مانده
آهسته و خاموش
زنگار می بندد
دستی
بر روی خاکستر
خاشک می ریزد
کبریت روشن می شود
شعله زبانه می کشد آنجا
در سنگ چین آن اجاق گرم ...