سرریز

 
 
 
شب بست پرده را
و پلک های پنجره را روی هم گذاشت .
 
اشیا گم شدند
در سایه های پست هیولایی .
 
در پرتگاه خامه ی تاریک
یک جفت چشم تر
سرریز می کند
برق نگاهش را
          در چشم آینه ...