کال
زنبیل سنگین بود
و پلّه انگار
بر سیر مارپیچی خود اوج می گرفت
تا قله ی الوند
جریان خون می ماند از رفتار
در تنگنای بند های سرد بر دست .
و قلب خسته
وزن صلیب سرنوشتش را بر دوش می کشید .
در آستان افکنده شد بار
تیغه فرود آمد
بر پوست سخت
و هندوانه ، کال ،
لب را به ریشخند از هم گشوده باز
آهی برآمد سرد .
زنبیل در دست
یک سایه می گذرد
از مرز آستان ...