دورادور
چه خوب شد نیامدی .
هوای شهر خوب نیست
درست مثل این که یک حباب گُنده را
پر از بخار کرده اند
و کوچه ها و خانه های شهر را
چپانده اند توی آن
صدای وزوز مگس
که روی شیشه چرخ می زند
صدای شانه ی فلزی
که روی پودهای دار می خورد
مجال فکرهای عاشقانه را
خراب می کند ، خراب .
چه خوب شد نیامدی ،
چه فایده !
تمام روز از خجالت عذاب دادنت
کبود و سرخ و زرد می شدم
و مثل گیج ها
فقط یکی دو جمله ی "گرسنه نیستید ؟
"تشنه نیستید ؟"
از زبان الکنم به گوش می رسید ، وای !
و تو ، ملال بودن کنار یک زن عبوس و تلخ را
- درست مثل ریگ لای نان -
به پای شوخی یخ زمانه می گذاشتی.
چه خوب شد نیامدی !
ولی عجیب این که من
تمام روز بی مجال را توی این حباب
به تو نگاه کرده ام
و شبه جمله های شاعرانه ای
- پس از تمام کردن کتاب تو -
برای تو نوشته ام .
به یک عبارت دقیق با تو بوده ام
و سقف این حباب را - با تو -
با تو من شکاف داده ام
چه خوب شد
چه خوب شد ...