تمام رنگی

 

 

 

وقتی که سوسک ها

" آرامش ظریفِ" مرا خرد می کنند

پروانه های کوچک " احساس شعر من "

چون ذره های نور

از درزهای باز در و پیکر اتاق

انگار

تا یک سیاه چاله ی بی نام و دوردست پرواز می کنند

و در تمام شب

من مثل کودکی که فهمیده باز هم

آن مرد پرتقال فروش عجیب را پیدا نمی کند

مبهوت و شرمسار

از کاغذی که رنگ رخانش

در قبض انتظار پریده ست

هر ناسزای غیر مجاز و مجاز را

بر خیل سوسک های تبه کار می آورم به لب

و با گریزی تیز

به یک مکان امن پناهنده می شوم

و فکر می کنم من سوسکی ندیدم

و فکر می کنم

          به بالهای رنگی

                   "پروانه های شعر "

                             در دشت های دور ...